تبليغاتX
پندار بودن

پندار بودن

بهانه ای برای بهانه های من

درگوشی با خدا...

                                                      خدای خوب من...

 

دوباره و صدباره...

 

پاره های قلبم را پیشکشت میکنم..تا تسلی بخشی ...

 

                                                           مرده روحم را!!

 

چه شبها و چه شبها و چه کابوسها

 

تو هم بودی؟دیدی؟

 

چقدر زیبا بود!!کابوس آخر....رویا شد برایم که زندگی زیباست...

 

و حقیقت هم همین بود و هست...

 

زندگی زیباست ....

 

خدای خوب من...ترکهای شکسته ام را به درگاهت ارزانی میدارم...

 

اینبار هم ...تو بساز....

 

ترکهایم عجیب نم میکشند و روحم سیراب از آبراه تباهی است...

 

محال نیستم....

                         نه من هم...

                                            ....نفس میکشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

بی نام

خدایا...
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

ستاره ها

شب...

قاب ستاره هاییه که تنهان

اما تو اونها رو باهم میبینی

اون ستاره ها هرگز به هم نمیرسن

و هرگز عطر هم رو حس نمیکنن

اما اونقدر زیبان

که هیچوقت تنهاییشون رو نمیفهمی........

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

عطر دلتنگی

چقدر لحظه هام بوی تورو میده...

بوی دلتنگی تو...

بوی روزی که تو رفتی.....

حالا با این ترانه خودمو تسلی میدم....

 

اگر مانده بودی......تو را تا به عرش خدا میرساندم

 

اگر مانده بودی...تو را تا دل قصه ها میکشاندم

 

اگر با تو بودم...به شبهای غربت که تنها نبودم...

 

اگر مانده بودی...زتو مینوشتم تو را میسرودم...

 

مانده بودی اگر نازنینم ....زندگی رنگ و بوی دگر داشت...

 

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

 

با تو این مرغک پرشکسته

 

مانده بودی اگر بال و پر داشت

 

با تو بیمی نبودش ز طوفان

 

مانده بودی اگر همسفر داشت

 

هستی ام را به آتش کشیدی

 

سوختم من ندیدی ندیدی

 

مرگ دل آرزویت اگر بود

 

مانده بودی اگر میشنیدی

 

با تو دریا پر از دیدنی بود

 

شب ستاره گلی چیدنی بود

 

خاک تن شسته در زیر باران

 

در کنار تو بوسیدنی بود

 

بعد تو خشم دریا و ساحل

 

بعد تو پای من مانده در گل

 

مانده بودی اگر موج دریا

 

تا ابد هم پر از دیدنی بود

 

با تو و عشق تو زنده بودم

 

بعد تو من خودم هم نبودم

 

بهترین شعر هستی رو با تو

 

مانده بودی اگر میسرودم...

 

......

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

رسم نامردی

صدها بهانه آوردی که دلم تنهاست

 

آخر تو بگو

 

یک دل

 

ارزش این همه بهانه را داشت؟؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

روز میلاد من

میخواهم پذیرایت باشم

 

به میهمانی دردهایم بیا

 

مجلس خودمانی است!

 

بی ریاست!

 

بی ریا تر از لبخندهای تو...

 

وقتی میگفتی دوستم داری!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

گل برای خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

یه قصه ساده...

سلام

من نویسنده وبلاگم...نیاز

یکی ازم خواست که قصه عشقشو بنویسم

منم اجابت کردم و حالا میخوام قصه عشقشو بنویسم

میخوام شروع کنم ...اما اینبار متفاوت تر از هر بار.......

قل هوالله احد....الله الصمد....لم یلد و لم یولد...و لم یکن له کفو احد....

معنیش میشه این....یکی بود و یکی نبود

زیر این چرخ گردون میون همه آدمها و خونه ها یه دختری بود ساده تر از معصومیت چشمای بچه آهو ...زیباتر از برگ گلای یاس ...و پاک تر از زلال آب...اون دختر توی شهرشون بهترین بود...دنبال هیچی هم نبود...خیلیا عاشقش میشدن و میخواستن به وصلش برسن...اما اون پاکتر از اونی بود که اجازه بده کسی بهش نزدیک شه..روزها گذشت و چرخه روزگار قرعه عاشقی رو به اسمش زد...عاشق شد...عاشق شاهزاده قصه هاش...کسی که میخواست باهاش به آرزوهاش برسه..میخواست زندگیشو رو شونه های اون مرد بنا کنه...میخواست باهاش به آرامش برسه...هرروز برای دیدنش بیتاب تر میشد و همیشه سر قرارش با یه شاخه گل رز میرفت...رز سفید ... ولی هرگز به اون پسر نگفت که چقدر دوسش داره...پیش خودش میگفت بالاخره یه روز میفهمه دوسش دارم...یه روز تو چشمام میخونه که عاشقشم...یه روز و یه روز و یه روز....

روزها سپری شد و اون دختر حس کرد که پسر مورد علاقش داره سرد میشه این سرما آزارش میداد...و خواسته هایی که مورد قبول اون دختر نبود...چقدر سخته عاشق باشی و نتونی به عشقت نه بگی و به پاش بسوزی!!! دختر هفته ها فکر کرد و تصمیم گرفت با اون پسر بمونه و اما اونور قصه...پسر در فکر راهی برای رد کردن اون دختر بود و اون دختر هیچوقت نفهمید که بازیچه است!!!

آه که چی گذشت به اون دختر و اون پسر فقط یه جمله گفت...

ما         به درد هم          نمیخوریم.....

دنیای اون دختر از اون روز به بعد خراب شد...دیگه زیباترین نبود...چهرش میون غباری از غم پنهون شد...همه احساسش دست خورده بود....و قلبش پاره پاره....

روزهای زیادی میگذره...و اون دختر دیگه هیچوقت نتونست کسی رو تو قلبش بپذیره چون دیگه احساسی نداشته که خرج مرد دیگه ای کنه....

تازگیا اون دختر رو دیدم و ازش پرسیدم که چه دعایی در حق اون پسر میکنی؟آیا نفرینش میکنی؟از خدا چی میخوای براش؟

و اون تنها سکوت میکنه...بغض میکنه...نگاهم میکنه و.....................................

قصه اون دختر هنوز ادامه داره و من دیگه نمیدونم باید کدوم گوشه از زندگیشو روایت کنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

تقدیمی....

سکوت فصلها را

 

به مژدگانی کدام بهار خواهی شکست...

 

ارباب لحظه های مسکوت....

 

شوکت کدامین نسیم را همنفست کنم

 

تا نفسهایت....

 

باور لحظه هایم شوند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

بازگشت

زمستان کم کم تمام میشود

بهاری دوباره می آید

و گلها دوباره میشکفند

یاس...هم

آه از این دنیا....

زمستان بازمیگردد دوباره

ولی....تو.......نه

دیگر باز نگرد................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اسفند1388ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

قسمتی از زندگی من.........

خدا را زیر بال های پروانه ای آبی جستم

آن دم که بالهایش را زیر مهتاب گستراند

بی آنکه تماشایی در کار باشد

لمس کرد نقره مهتاب را

خدا را لای علفهای هرز باغچه دیدم

هرز نبود

نور بود

که میفهماند به من...

حتی هرزگی هم خدا را دارد...

خدا را از بالای بالاترین قله ها دیدم...

خدا را آن شبی دیدم که تو رفتی...

رفتنی نیست خدا...

رفتنی تو بودی..

تنهاییم با خدا

قسمت شد

من....خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

شکستم...

خدااااااااااااااااااا

کجایی..............

سایه ات کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

من.....تمام...

مسخ از تمامی حرفهای تو

بی آنکه باوری در کار باشد

به تو می اندیشم...

میخوانی ام؟؟؟نه نه نه

من...

سالهاست برای تو تمام شدم

آنقدر تمام که حتی...

ته مانده ای از من در تو نمانده

آنقدر نمانده...

آنقدر فراموش....

و مضحک....آنقدر که...

به هیچ خود هم میخندم....

میخندم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

برای...


دستهای تو تفسیر بی نظیر خورشید است

 آن دور زمان که گرمای وجودت

 بستر نحیف کالبدم را تسلی میبخشد

 هر آن دم که دستهایم

 زیر حجمی از دستهایت به خواب میروند

 هرگز...

 بی تو بودن را مجالی برای زیست نخواهم داد!

 چشمهای تو....

 فانوس واپسین روزهای من است

 هر دم شعله ور تر

 هر آینه گرمتر....

 میسوزانی ام ای منتهای عطش

 و باز آغوش توست

 که جان میدهد بوسه گاه سرد لبهایم را

 بی تردید پس از تو...

 دیگر دلیل هم...بی فایده است...

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

بازی آخر...

داشتیم زندگی میکردیم

 گفتی :

بیا قایم باشک!

 گفتم باشه....چشمامو بستم و رفتی قایم شی...

 از اون روز تا حالا

 دارم دنبالت میگردم...

 کاش بازی نمیکردیم...

 کاش....

 زندگیمونو میکردیم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

همیشه ...هرگز

یه روز گفتی...چرا تیره؟چرا سیاه؟

 

گفتم مگه نمیدونی دنیای من سیاهه؟

 

گفتی:تو الان منو داری...پس سیاه نیست

 

دستامو گرفتی و بوسیدی...

 

لبخند زدم...گفتی:همیشه کنارتم..

 

....

 

.......

 

دوروز بعد برف سنگینی اومد

 

دنبال کبریت میگردم

 

اینجا خیلی تاریک شده!

 

خیلی سردمه

 

دارم دستامو" ها" میکنم تا گرم شم...

 

از دو روز پیش خیلی نگذشته

 

اما انگار همیشه تموم شده!

 

دیگه تو نیستی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

بی مهری دنیا...


 

کار غزل هایم از استعاره و تشبیه گذشت

 

نه تناقض نجاتم داد

 

نه مترادف ها به دادم رسیدند

 

چه فرقی میکند

 

گوشه دو بیتی هایم کسی باشد یا نه

 

خالی هم که بماند

 

باز صنعت دیگریست

 

شاید بهتر باشد سهراب شوم

 

چشم انتظاری نیما که تمامم نکرد

 

دنبال کفشهایم میگردم

 

میروم از این وادی

 

اینجا آدمها

 

عجیب خنجر میزنند.....

 

 

451zssl.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

دوباره تنهایی...

سردتر از دستان تو...

قصه شبی بود

که ما را به پایان رساند....

شب سردی بود

و دوباره

نقطه.....سر خط

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

عشق من

عشق من...

میدونم که داشتنت قسمت من نیست

میدونم که هرگز بودنتو به آغوش نمیکشم

همه اینا رو میدونم

اما عشق من...

انصاف نیست

منو به هم آغوشی دلتنگیات بسپاری...

اینکه هر شب بغض تنهاییم برام لالایی بخونه

دستهات برای تو...

آرامش سهم تو فقط

هیچی نمیخوام....

خاطره هاتو بگیر ازم...

فقط

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

سهم من...

شاید عدالت خدا همینه

که فقط یه پروانه

سهم من از دنیا باشه

شاید قراره زندگیمو با همین یه پروانه

قسمت کنم

ولی عدالت نیست

که پروانه من

یه روز بمیره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط نیاز  |