شنبه دوم آبان 1388 (7:53 بعد از ظهر)

پندار بودن بهانه ای برای بهانه های من
خنجر... شنبه دوم آبان 1388 (7:53 بعد از ظهر)
|
نفسی از نفسهای نیاز
یک-یک مساوی چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 (8:33 بعد از ظهر) تو چه عاشقانه مرا خواستی من چه بیرحمانه راندمت گفتی صبر کن فاصله فصل شد بین ما اینبار من چه عاشقانه خواستمت تو چه عاشقانه نبودی بیحساب شدیم
|
نفسی از نفسهای نیاز
ستایش... چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 (8:28 بعد از ظهر) ستایش از آن دستهای توست وقتی که دستهایم را پس میزنی لحظه ای که قلم میکشی بر وجودم حتی ستایش از آن چشمهای توست آن دم که میبندی پنجره نگاهت را بر من آن دم که نگاهم میکنی با نفرت حتی ستایش از آن توست مهربان من آن دم که حتی میروی میروی... تنها اشک برای من کافیست
|
نفسی از نفسهای نیاز
رویا.... پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 (8:54 قبل از ظهر)
|
نفسی از نفسهای نیاز
ابر فاصله دوشنبه بیستم مهر 1388 (8:8 قبل از ظهر) از درد من تا شوق تو هزار ابر، فاصله است باریدن باید تا تو را یابم باریدن باید...
|
نفسی از نفسهای نیاز
حرف نگفته من.... یکشنبه نوزدهم مهر 1388 (4:28 بعد از ظهر)
وبلاگم اینو کم داشت... بدون این شش گوشه که مجنون میکنه هیچی نداشت تازه میتونم بگم منم یه حرفی برای گفتن دارم منم وبلاگ دارم آخ که اگه یه گوشه چشمی به این کنیزش بندازه مجنونم کرده کاش خاک پای لیلاش باشم صلی الله علیک یا حسین
|
نفسی از نفسهای نیاز
... دوشنبه سی ام شهریور 1388 (8:56 بعد از ظهر)
به خدا سپردمت
عشق افلاطونی من کینه ای نیست برو...... فقط برو.....شاید من هم نماندم شاید من هم رفتم برو....
|
نفسی از نفسهای نیاز
فاصله... یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 (1:46 بعد از ظهر)
از بین فاصله های بیشمار زندگیم پر میکشی
بی حوصله و شتابان میروی بی آنکه حتی لحظه ای بنگری بر من چه گذشت............
|
نفسی از نفسهای نیاز
دعا.....دعام کنین سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 (9:18 بعد از ظهر)
آواره ترینم چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 (8:44 بعد از ظهر) گفتی مرا ببخش.. آیا دیگر به جز چشمهایی کم سو دلی سوخته و قلبی آواره برایم مانده؟؟؟
|
نفسی از نفسهای نیاز
هیچ از هیچ شنبه چهاردهم شهریور 1388 (9:48 بعد از ظهر)
ساز ناسازی.... جمعه سیزدهم شهریور 1388 (9:55 بعد از ظهر)
ماندم خدا....بمان جمعه سیزدهم شهریور 1388 (9:50 بعد از ظهر) من هم هستم ولی انگار شکستم خرد شدم اما باز هم هستم تا خدا هست من هم هستم...........
|
نفسی از نفسهای نیاز
ای دریغ ای خدا دوشنبه نهم شهریور 1388 (10:13 بعد از ظهر)
چرا باید اونقدر خوب باشم که به همه اجازه بدم تا توی زندگیم دخالت کنن؟
چرا خوبی به اینجا میرسه؟به سکوت و هرج و مرج اگه خوبی اینه نمیخوام...نمیخوامش دیگه باور کن خسته شدم...از خود لعنتیم خسته شدم از این عذاب خسته شدم....از این زندگی سیر شدم...و هنوز هم گرسنه ام! دریغ از این همه حس که به زندگی دادم و اون حتی یه لقمه هم برام نگرفت... دریغ از این دنیا..... دریغ
|
نفسی از نفسهای نیاز
...................... پنجشنبه پنجم شهریور 1388 (9:36 بعد از ظهر)
خسته شدم از حرف مردمی که نمیدونن من چی میخوام ولی به خودشن اجازه میدن تا توی عمیق ترین رابطه ها خودشونو دخالت بدن..خسته ام از اونایی که میگن هستن ولی ...ولی میرن و دیگه پیداشون نمیکنم..
دارم درد میکشم از اونایی که نمیفهمن من چی میخوام... وای خدا دارم میترکم از بی کسی و داره حالم از این زندگی دو رو بهم میخوره...
|
نفسی از نفسهای نیاز
خزان زده یکشنبه یکم شهریور 1388 (6:27 بعد از ظهر)
شکست....کوزه دلم دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 (9:49 بعد از ظهر)
از تو دلگیرم
معنای شبهای من کمی دوستم میداشتی چه میشد؟ کمی با من میماندی چه میشد؟ یک بار هم به چشمهایم نگاه نکردی... تنهایم میگذاری نه؟ آه..... هیچ نمیگویم... هیچ روزی که قصد رفتن کردی کوزه خاطراتم زیر تلی از افسوس شکست بر نگشتی نگاهم نکردی فقط رفتی و من سکوت کردم گفتم شاید من .... سکوت کردم و باز هم سکوت بلندترین فریاد من است..... از امشب تا همیشه تا همیشه سکوت میکنم....
|
نفسی از نفسهای نیاز
ناباوری...................... جمعه بیست و سوم مرداد 1388 (10:5 بعد از ظهر)
باور نمیکنم
گفتی خداحافظ!!!؟؟؟ نه باور نمیکنم.... تو نمیروی... نمیگذارم که بروی..... برایم دست تکان نده این پایان من نبود شیرین نوشته بودمش خدایا با توام مگر نگفتی حرفهایم را میشنوی؟ پس چه شد؟ اگر از من بگذرد از تو نمیگذرم خدایا از تو نمیگذرم پایان این نبود... پایان این نبود......
|
نفسی از نفسهای نیاز
حسرت... یکشنبه هجدهم مرداد 1388 (9:36 بعد از ظهر) حیف شد رفتی نه لبهایم لایق نامت شد و نه دستهایم لایق دستهایت! اما چشمهایم رسم وفا را خوب میدانند از روز رفتنت همواره میبارند.....
|
نفسی از نفسهای نیاز
بیا....... جمعه نهم مرداد 1388 (12:0 بعد از ظهر)
یک
دو چهار ده ..... چند گردش دیگر قرار است نباشی؟ چند طلوع دیگر بدون تو خواهد آمد؟ سرم را بر بالین کدام قرار بگذارم؟ چقدر دلتنگم چقدر دلتنگم....
|
نفسی از نفسهای نیاز
|